بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

ز کمال ناتوانی به لب آمده‌ست جانم
به طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم؟

به گمان این فکندم تن ناتوان به کوی‌ت
که سگ تو بر سر آید به امید استخوانم

اگر آن که زهر باشد چو تو نوش‌خند بخشی
به خدا که خوش‌تر آید ز حیات جاودانم

ز غم تو می‌گریزم من از این جهان و ترسم
که هم‌آن بلای خاطر شود اندر آن جهانم

نه قرار مانده «وحشی» ز غمش مرا نه طاقت
اثری نماند از من اگر این چون‌این بمانم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
از تندی خوی تو، گهی یاد نکردم
کز درد ننالیدم و فریاد نکردم

پیش که رسیدم که ز اندوه جدائی
نگریستم و حرف تو بنیاد نکردم

با این همه بی‌داد که دیدم ز تو هرگز
دادی نزدم ناله ز بی‌داد نکردم

گفتی چه کس است این؟ چه کسم؟ آن که ز جورت
جان دادم و آه از دل ناشاد نکردم

«وحشی» منم آن صید که از پا ننشستم
تا جان، هدف ناوک صیاد نکردم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
دور از چمن وصل، یکی مرغ اسیرم
ترسم که شوی غافل و در دام بمیرم

خواهم که شوم از نظر لطف تو غایب
هر چند که پُر دردم و بسیار حقیرم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
انجام حُسن او شد، پایان عشق من هم
رفت آن نوای بلبل، بی‌برگ شد چمن هم

کَرد آن چون‌آن جمالی در کنج خانه ضایع
بر عشق من ستم کرد بر حُسن خویشتن هم

بدمستی غرورش، هنگامه، گرم نگذاشت
افسرده کرد صحبت، بر هم زد انجمن هم

گو مست جام خوبی، غافل مشو که دارد
این دستِ شیشه‌پُرکن، سنگِ قدح‌شکن هم

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین
یک چند کوه می‌کند بیهوده کوه‌کن هم

«وحشی» حدیث تلخ‌ست بار درخت حرمان
گویند تلخ‌کامان، زین تلخ‌تر، سخن هم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
از آن تَر شد به خونِ دیده، دامانی که من دارم
که با تردامنان یار است جانانی که من دارم

اگر با من چون‌این ماند، پریشان‌اختلاط من
از این بدتر شود حال پریشانی که من دارم

ز مردم گر چه می‌پوشم خراش سینه‌ی خود را
ولی پیداست از چاک گریبانی که من دارم

کِشم تا کی غم هجران، اجل! گو قصد جانم کن
نمی‌ارزد به چندین درد سر، جانی که من دارم

مپرس از من که ویران از چه شد غم‌خانه‌ات «وحشی»
جهان، ویران کند این چشم گریانی که من دارم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
خوش‌ست آن مه به اغیار، آزمودم
به من خوش نیست بسیار، آزمودم

هم‌آن خوردم فریب وعده‌ی تو
تو را با آن که صد بار آزمودم

ز تو گفتم ستم‌کاری نیاید
تو را نیز ای ستم‌کار آزمودم

به مهجوری، صبوری کار من نیست
بسی خود را در این کار آزمودم

به من یار است دشمن‌تر ز اغیار
که هم اغیار و هم یار آزمودم

کسی کز عمر، به‌تر بود پیشم
نبود او هم وفادار، آزمودم

اجل نسبت به درد هجر «وحشی»
نه چندان بود دشوار، آزمودم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
ز کوی آن پری، دیوانه رفتم
نکو کردم، خردمندانه رفتم

ز من باور کند زاهد زهی عقل
که کردم توبه وز می‌خانه رفتم

سفر کردم ز کوی آشنایی
ز صبر و دین و دل، بیگانه رفتم

چه مِی بود این که ساقی داد «وحشی»
که من از خود به یک پیمانه رفتم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
در آغاز محبت گر وفا کردی چه می‌کردم
دل من بُرده بنیاد جفا کردی چه می‌کردم

هنوزم مبتلا ناکرده کُشت از تیغ استغنا
دلم را گر به لطفی مبتلا کردی چه می‌کردم

نگار آشناکُش، دلبر بیگانه‌سوز من
مرا با خویشتن گر آشنا کردی چه می‌کردم
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
چو خواهم کز ره شوقش دمی بر گِرد سر گردم
به نزدیکش روم صد بار و باز از شرم برگردم

من بدروز را آن بخت بیدار از کجا باشد
که در کویش شبی چون پاسبانان تا سحر گردم

اگر جز کعبه‌ی کوی تو باشد قبله‌گاه من
الاهی ناامید از سجده‌ی آن خاک در گردم

نه از سوز محبت بی‌نصیبم هم‌چو پروانه
که در هر انجمن گرد سر شمع دگر گردم

به بزم عیش شب‌ها تا سحر او را چه غم باشد
که بر گرد درش زاری‌کنان شب تا سحر گردم

به زخم خنجر بی‌داد او خو کرده‌ام «وحشی»
نمی‌خواهم که یک‌دم دور از آن بیدادگر گردم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار
نفروخته خود را ز غمت باز خریدیم
آن خطّ غلامی که ندادیم دریدیم

در دست نداریم به جز خار ملامت
زان دامن گل کز چمن وصل نچیدیم

این راه نه راهی‌ست، عنان باز کش ای دل
دیدی که در این یک دو سه منزل چه کشیدیم

مانند سگ هرزه‌روِ صیدندیده
بیهوده دویدیم و چه بیهوده دویدیم

«وحشی» به فریب همه کس می‌روی از راه
بگذار که ما ساده‌دلی چون تو ندیدیم

نوشته شده در تاريخ شنبه 9 شهريور 1392 توسط نرگس ایزدیار